X
تبلیغات

کتاب و داستان

کتاب و داستان

شامل بخش های متنوعی از ادبيات ايران و جهان

Sir Arthur C.Clarke، نویسنده ی سرشناس انگلیسی و خالق ده ها اثر علمی-تخیلی؛ در سال ۱۹۱۷ در انگلستان به دنيا آمد و از سال ۱۹۵۶ سريلانکا را برای زندگی برگزید. او در همین سال ها بیمار شد و مدتی نیز روی ویلچر می نشست، تا اینکه 29 اسفند سال گذشته (19 مارس 2008) بر اثر مشکلات تنفسی در سن 90 سالگی در خانه اش در سریلانکا درگذشت.

او که در خانواده ای کشاورز به دنيا آمده بود، از سن ۱۳ سالگی با خواندن يک مجله‌ی علمی-تخيلی علاقه زيادی به فضا و دنيای تخيلی پيدا کرده بود و در 16 سالگی عضو انجمنی شد که درباره ی ساخت موشک هایی برای مخابره موج های رادیویی تحقیق می کردند. وی با نوع خاص نگاهش به مسافرت فضایی در آینده و همچنین دنیای رایانه، تخیل مردم را جذب خود کرد. توصیفات مشروح کلارک درباره ی سفینه های فضایی، ابررایانه ها و سیستم های ارتباطی سریع، مورد علاقه ی میلیون ها خواننده در سراسر جهان قرار گرفت.

کلارک در زمان جنگ جهانی دوم در نيروی هوايی سلطنتی بريتانيا مشغول به خدمت شد.

عکسی از سر آرتور چارلز کلارک

Sir Arthur C,Clarke


او در رشته ی فیزیک و ریاضیات از دانشگاه کینگز لندن فارغ التحصیل شد و مدال درجه یک فیزیک و ریاضیات را دریافت کرد. سپس به ریاست مجمع بین سیارات بریتانیا منصوب شد و به عضویت  آکادمی اختر شناسان و مجمع اختر شناسان سلتنطی و بسیاری از سازمانهای علمی دیگر در آمد.
اين نويسنده ی بريتانيايی در سال ۱۹۴۶ موفق شد که نخستين داستان خود را به نام نقشه نجات بفروشد. شش سال بعد، انتشار  کتاب کشف فضا که کتابی غير تخيلی بود، وی را مبدل به نويسنده ای پر فروش ساخت. اما شهرت واقعی او در سال 1968 فرارسید، زمانی که داستان کوتاهی به نام ((نگهبان )) را در قالب فیلمنامه نوشت تا فیلم ((2001؛ یک اودیسه‌ی فضایی)) به کارگردانی استنلی کوبریک ساخته شود و به خاطر اين فيلم، همراه با کوبريک، نامزد دريافت جايزه اسکار برای بهترين سناريو شد.
این فیلم ماجرای دو فضانورد است که به ماه سفر می کنند و در آنجا با چیز عجیب و درخشانی به اندازه‌ی انسان مواجه می‌شوند  که آن را موجودات پیشرفته‌ای که خارج از منظومه‌ی شمسی زندگی می کنند ساخته‌اند.

یکی از لوکیشن های فیلم اودیسه ی فضایی، 1968

اودیسه ی فضایی ، 1968

کلارک که عضو هیأت امنای انجمن ملی هوافضای انگلستان بود و سال 1967 به عضویت افتخاری سازمان هوافضای امریکا نیز درآمده بود، در نوشتن مقالات و کتابهای علمی توانایی فوق العاده ای داشت. او پس از جنگ جهانی دوم -در سن 28 سالگی- طی مقاله ای با محاسبه دقیق نشان داد که اگر سه ماهواره در ارتفاع 36 هزار کیلومتری زمین قرار گیرند، می توانند تمام سطح کره را تحت پوشش خود قرار داده و امر مخابرات از هر نقطه زمین به نقطه دیگر را به راحتی انجام دهد. این نظریه زمانی مطرح شد که موشکها حتی قادر نبودند به ارتفاعات پایین در مدار دست یابند و اصولاً پرتاب ماهواره یک رویا به شمار می رفت. حدود بیست سال هم طول کشید تا اولین ماهواره‌، - سینکوم3 - به مداری که او پیش بینی کرده بود و بعدها به نام ((مدار کلارک)) لقب گرفت، فرستاده شود.

او که صاحب ۷ مدرک دکترای افتخاری در رشته‌های مختلف تجربی و همچنین آخرین عضو بازمانده از گروه «بزرگان سه گانه ی علمی-تخیلی» بود (دو عضو دیگر این مجموعه «رابرت هاینلین» و «ایزاک آسیموف» بودند) در سال ۱۹۸۶ جایزهٔ آرتور سی کلارک را بنیان نهاد و هزینهٔ آن را (که در ابتدا ۱۰۰۰ پوند بود) تقبل کرد. این جایزه به بهترین اثر علمی-تخیلی منتشر شده در بریتانیا در سال پیشین تعلق می‌گیرد. از سال ۲۰۰۱ مبلغ جایزه به اندازهٔ عدد سال در تقویم میلادی پوند بریتانیا (یعنی ۲۰۰۱ پوند در سال ۲۰۰۱، و ۲۰۰5 پوند در سال ۲۰۰۵) افزایش یافت.

سی.کلارک در زمان حیاتش، بیش از صد کتاب داستانی و غیرداستانی نوشت، نامزد جایزه ی نوبل بود و بسیاری از پیش بینی هایش درباره جهان علم به واقعیت پیوست. او به خاطر کتاب "میعاد با راما" سه جایزهٔ هوگو، نبولا و جان کمپبل را دریافت کرد و همچنین هفتمین نفری بود که جایزه استاد بزرگ را که انجمن نویسندگان علمی‌تخیلی آمریکا به پاس یک عمر فعالیت موفقیت‌آمیز در زمینه داستان نویسی علمی-تخیلی اعطا می‌کرد، در سال ۱۹۸۶ به دست آورد.

در سال ۱۹۸۸ مشخص شد که به سندروم بازگشت فلج اطفال مبتلاست و از آن پس مجبور شد بیشتر اوقات با صندلی چرخ‌دار حرکت کند. او اخیراً پیش از مرگش گفته بود: ((اغلب از من می پرسند دوست دارم در آینده با چه عنوانی در یادها بمانم. من در نویسندگی پیشینه ی طولانی درام، کاوش های زیر آب کرده ام و سازمان دهنده ی فضایی نیز بوده ام، با این حال دوست دارم به عنوان یک نویسنده مرا به یاد بیاورند.))
پرفروش ترین اثر او  "3001؛ آخرین اودیسه" در 79 سالگی نویسنده منتشر شد.

کلارک بعد از دریافت نشان افتخار از امپراتوری بریتانیا، 1989


آثار:

شن‌های مریخ (۱۹۵۱)                            پایان کودکی (۱۹۵۳)
نور زمین (۱۹۵۵)                                    شهر و ستارگان (۱۹۵۶)
ریزش غبار ماه (۱۹۶۱)                            نُه میلیارد نام خدا (۱۹۶۷) [مجموعه داستان کوتاه]
۲۰۰۱: یک اودیسه فضایی (۱۹۶۸)             میعاد با راما (۱۹۷۳)
امپراتوری زمین (۱۹۷۵)                           چشمه‌های بهشت (۱۹۷۹)
۲۰۱۰: اودیسه دو (۱۹۸۲)                        ۲۰۶۱: اودیسه سه (۱۹۸۸)
راما ۲ (۱۹۸۹) (همراه با جنتری لی)                      روحی از گرندبنکس (۱۹۹۰)
باغ راما (۱۹۹۱) (همراه با جنتری لی)                   راز راما (۱۹۹۳) (همراه با جنتری لی)
ریشتر ۱۰ (۱۹۹۶) (همراه با مایک مک‌کوی)        ۳۰۰۱: اودیسه نهایی (۱۹۹۷)
10 ریشتر  (همراه با مایک مک‌کوی)


بیشتر بخوانید:
حالا دنیا چیزی کم دارد.              
مدارهای زمین ایست‌ور کلارک 
2001؛یک اودیسه ی فضایی         ویکی پدیا           ویکی گفتارد
اودیسه های فضایی
(دانلود)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 7:44 AM  توسط سعید صدر  | 

صمد بهرنگي، در تيرماه 1318، در محله ي «چرنداب» تبريز از پدر و مادري تبريزي به دنيا آمد. سيكل اول را در دبيرستان تربيت تبريز خواند و سپس ضمن تدريس درروستاهاي آذربايجان، ششم متوسطه رابه صورت متفرقه گذراند و از دانشكده ادبيات دانشگاه تبريز در رشته ی زبان انگليسي فارغ التحصيل شد.
او با آن كه مدرك ليسانس داشت، باز هم چند سالي در كلاس هاي اول دبستان تدريس كرد و همزمان به گردآوري وبازنويسي داستان هاي عاميانه، ترجمه ی آثار مختلف خارجي و تأليف كتاب براي كودكان و تحقيق درمسايل تعليم و تربيت پرداخت.

عکسی از صمد بهرنگی

عشق او به آموزش و تداوم فرهنگ يك ملت، او را بر آن داشت تا با فكري روشن و ايماني استوار، به روستاهاي آذربايجان برود و به كودكان درس بدهد، بياموزد و بياموزاند كه زندگي اين نيست و انسان بيش از اين كه هست نيز مي تواند باشد. صمد يك استثنا بود؛ روشنفكري كه فكر روشنش به عمل درآمد و به كار گرفته شد. او درباره ي خود و خانواده اش فقط اين چند جمله را نوشته است: «مثل قارچ زاده نشدم بي پدر و مادر، اما مثل قارچ نمو كردم. ولي نه مثل قارچ زود از پادرآمدم. هر جا نَمي بود به خود كشيدم. كسي نشد مرا آبياري كند. نمو كردم مثل درخت سنجد، كج و معوج و قانع به آب كم و شدم معلم روستاهاي آذربايجان»

گاه آثارش را به نام هاي بهرنگ صاد و چنگيز مرآتي مي نوشت. آثاربهرنگي پس از مرگ وي توسط ناشران به چاپ رسيد. كتاب "ماهي سياه كوچولوي" او كه از برترين كتب در رده ي كودكان است از سوي شوراي كتاب كودك به عنوان بهترين كتاب سال شناخته شد و سال بعد آن 1969 (1348) برنده ي جايزه ي نمايشگاه بولون ايتاليا و همچنين برنده ي جايزه ي بي ينال براتيسلاواي چكسلواكي شد. تصاوير همين كتاب كه توسط فرشيد مثقالي تصويرگري شده بود نيز جوايز متعددي ازجشنواره هاي معتبر جهاني دريافت كرد .

ماهی سیاه کوچولو

صمد بهرنگي، هرگز ازدواج نكرد و در 17 شهريور 1348، در 29 سالگي، زماني كه برای شنا رود ارس رفته بود، غرق شد.
نظریات متعدد و مختلفی دربارهٔ مرگ بهرنگی وجود دارد. از روزهای اول پس از مرگ او، در علل مرگ او هم در رسانه‌ها و هم به شکل شایعه بحث‌هایی وجود داشته‌است. یک نظریه این است که وی به دستور دولت پادشاه پهلوی کشته شده ‌است. نظریه ی دیگر این است که وی به علت بلد نبودن شنا در ارس غرق شده است.

تعداد داستان هايي كه صمد بهرنگي براي كودكان نوشت، به استثناي تلخون كه مي توان گفت در حيطه ي ادبيات كودك و نوجوان نيست، جمعاً 13 اثر را شامل مي شود.

آثار صمدبهرنگي:
مجموعه داستان ها
بی نام (1344( - الدوز و كلاغ ها ( 1345) - الدوز و عروسك سخن گو ( 1346) - پسرك لبو فروش ( 1346) - افسانه ی محبت (1346) - ماهي سياه كوچولو ( 1347) - كچل كفترباز ( 1348) - دانه ي برف (1348) - تلخون و چند قصه ي ديگر ( 1349، يك سال بعد از مرگ صمد منتشر شد)
افسانه های آذربایجان - ترجمه (جلد اول 1344 ، جلد دوم 1347)

دانلود کتاب "ماهی سیاه کوچولو"، "اولدوز و کلاغ ها" و "تلخون" با حجم کم

کتاب اولدوز و عروسک سخنگو

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 بهمن1386ساعت 8:43 AM  توسط سعید صدر  | 

غذای روح
فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خدا پذيرفت.
او را وارد اتاقي نمود که جمعي از مردم در اطراف يک ديگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، نااميد و در عذاب بودند. هرکدام قاشقي داشت که به ديگ مي رسيد ولي دسته ی قاشق ها بلندتر از بازوي آن ها بود، بطوري که نمي توانستند قاشق را به دهانشان برسانند!
عذاب آن ها وحشتناک بود. آنگاه خداوند گفت: اکنون بهشت را به تو نشان مي دهم.
او به اتاق ديگري که درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا، جمعي از مردم، همان قاشقهاي دسته بلند. ولي در آنجا همه شاد و سير بودند.
آن مرد گفت: نمي فهمم؟ چرا مردم در اينجا شادند در حاليکه در اتاق ديگر بدبخت هستند، باآنکه همه چيزشان يکسان است؟
خداوند تبسمي کرد و گفت: خيلي ساده است، در اينجا آن ها ياد گرفته اند که يکديگر را تغذيه کنند.
هر کس با قاشقش غذا در دهان ديگري مي گذارد، چون ايمان دارد کسي هست در دهانش غذايي بگذارد.
« غذاي روح - آن لاندرز »

سه مرد تنبل
سه مرد زير درخت دراز کشيده بودند . يک بازرگان از آنجا عبور مي کرد. او به آن مردها گفت هرکدام از شما که تنبل ترين است، به عنوان هديه به او يک روپيه (واحد پول هند) خواهم داد.
يکي از مردان فوري برخاست و گفت روپيه را به من بده من از همه تنبل تر هستم. بازرگان گفت : نه تو از همه فعال تر هستي و هديه را نخواهي گرفت.
دومي در حال درازکش دستش را دراز کرد و فرياد زد روپيه را بياور و به من بده. بازرگان گفت تو هم همچين فعال هستي.
سومي در حال درازکش گفت روپيه را بياور و در جيب من بگذار، من تنبل ترين هستم. بازرگان خيلي خنديد و روپيه را در جيب او گذاشت.

بيسکويت
زني در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد.
او برروي يک صندلي دسته‌دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
در کنار او يک بسته بيسکويت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.
وقتي که او نخستين بيسکويت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد»
ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکويت برمي‌داشت، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.
وقتي که تنها يک بيسکويت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرين بيسکويت را نصف کرد و نصفش را خورد.
اين ديگر خيلي پررويي مي‌خواست!
او حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت ورودي اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه ي بيسکويتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد... يادش رفته بود که بيسکويتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بيسکويت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...

بقیه در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 8:19 AM  توسط سعید صدر  | 

1 - شخصي ادعاي خدايي مي کرد، او را پيش خليفه بردند. به او گفت: پارسال اين جا يکي ادعاي پيغمبري مي کرد، او را بکشتند . گفت : نيک کرده اند که او را من نفرستاده بودم!

2 - يکي در باغ خود رفت، دزدي را پشتواره ي پياز در بسته ديد. گفت : در اين باغ چه کار داري؟ گفت: بر راه مي گذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت. گفت: چرا پياز برکندي؟ گفت : باد مرا مي ربود، دست در به پياز مي زدم، از زمين بر مي آمد. گفت: اين هم قبول ولي چه کسي جمع کرد و پشتواره بست. گفت: والله من نيز در اين فکر بودم که آمدي!

3 - بازرگاني را زني خوش صورت بود که زهره نام داشت. عزم سفر کرد. از بهر او جامه اي سفيد بساخت و کاسه اي نيل به خادم داد که هرگاه از اين زن حرکتي ناشايست پديد آيد  يک انگشت نيل بر جامه ي او زن تا چون بازآيم، اگر تو حاضر نباشي، مرا حال معلوم شود.
پس از مدتي خواجه به خادم نوشت که :
چيزي نکند زهره که ننگي باشد؟      بر جامه ي او ز نيل رنگي باشد؟
خادم بازنوشت که:
گر آمدن خواجه درنگي باشد      چون بازآيد، زهره پلنگي باشد!

4 - گويند چون خزانه ي انوشيروان عادل را گشودند، لوحي ديدند كه پنج سطر بر آن نوشته شده بود:
هر که مال ندارد، آبروي ندارد.
هر که برادر ندارد، پشت ندارد.
هرکه زن ندارد، عيش ندارد.
هر که فرزند ندارد، روشني چشم ندارد.
هر که اين چهار ندارد، هيچ غم ندارد!

5 - فردي ميخي را سروته روي ديوار گذاشته بود و مي كوبيد. ميخ در ديوار فرو نمي رفت. ديگري كه شاهد اين ماجرا بود، گفت: «چه كار مي كني؟ اين ميخ كه براي اين ديوار نيست. اين ميخ براي ديوار روبه روست.»

6 - شخصي از ملا پرسيد: مي داني جنگ چگونه اتفاق مي افتد؟ ملا بلافاصله كشيده اي محكم در گوش آن مرد زد و گفت: اينطوري!

+ نوشته شده در  جمعه 18 آبان1386ساعت 7:50 AM  توسط سعید صدر  | 

روزنامه ي جام جم _ گروه فرهنگ و هنر _ آرش شفاعي :
در حالي که بيشتر منتقدان ادبي ، جايزه نوبل ادبي امسال را متعلق به فيليپ راث امريکايي مي دانستند ، بيانيه آکادمي سلطنتي سوئد مبني بر معرفي خانم «دوريس لسينگ» همه را شگفت زده کرد.
لسينگ 88 ساله که در 22 اکتبر 1919 در کرمانشاه ايران متولد شده است ، پس از اعلام خبر برنده شدن در بزرگترين جايزه ادبي جهان ، در گفتگويي با خبرنگاران که روبه روي در خانه کوچک مسکوني اش تجمع کرده بودند، گفت : مي دانم که منتظر شنيدن جملات دلگرم کننده اي از من هستيد اما من چندين دهه است که در پي اين جايزه بوده ام و نمي توانم بگويم که از کسب آن غرق در شگفتي شده ام.
آنها نمي توانند جايزه را به يک مرده بدهند، پس با خود فکر کرده اند بهتر است قبل از آن که من غزل خداحافظي را بخوانم ، اين جايزه را به من بدهند.وي با انتقاد از فرآيند اعطاي جايزه ادبي نوبل گفت : اين جايزه معناي هنري ندارد. جايزه 1.5 ميليون دلاري همراه با نوبل رقم چشمگيري است اما آنقدر نيست که مرا شوکه کند. من در حال حاضر به همه مردمي فکر مي کنم که نامه هاي تکديگرايانه براي من خواهند فرستاد!وي که از خريد از يک مغازه نزديک خانه اش بازمي گشت و با هجوم خبرنگاران روبه رو شده بود، اظهار اميدواري کرد که کسب اين جايزه باعث جذب خوانندگان جديدي نسبت به آثارش شود. دوريس لسينگ ، مسن ترين برنده و يازدهمين زني است که نوبل ادبيات را به خاطر 5دهه فعاليت ادبي کسب کرده است.
وي 88 سال پيش از پدر و مادري انگليسي در کرمانشاه متولد شد و تا حدود 6 سالگي نيز در ايران بود. پدر او که کارمند بانک سلطنتي ايران بود، تصميم گرفت با مهاجرت به زيمبابوه (مستعمره آن سالهاي بريتانيا) از طريق زراعت بلال به ثروتي دست يابد که هيچ گاه به اين آرزو دست نيافت.

عكسي از دوريس لسينگ

دوريس لسينگ lessing

دوريس ابتدا در يک مدرسه دخترانه به تدريس مشغول شد، اما پس از چندي از اين کار دست کشيد و به عنوان پرستار مشغول به کار شد. صاحبکارش کتابهاي سياسي و جامعه شناسي مختلفي را به او مي داد تا مطالعه کند اما کشش دوريس به سمت ادبيات ، او را با ديکنز، اسکات ، کيپلينگ ، دي اچ لارنس ، تولستوي و داستايوفسکي آشنا کرد و علاقه او به داستان نويسي از همين جا آغاز شد. او در سال 1937 به بريتانيا رفت و به عنوان اپراتور تلفن به کار مشغول شد. پس از جنگ جهاني دوم و سرخوردگي از عضويت در حزب کمونيست به لندن رفت و نخستين رمانش را منتشر کرد و به اين ترتيب دوران طلايي زندگي ادبي او آغاز شد. دوراني که با انتشار 5 کتاب رمان ، داستان کوتاه و نمايشنامه همراه بود و فهرستي طولاني از جوايز ادبي اروپايي و امريکايي را در کلکسيون افتخارات وي ثبت کرد. رمان «دفترچه طلايي» مشهورترين اثر لسينگ است که آن را از آثار کلاسيک جنبش فمينيسم مي دانند؛ اگرچه لسينگ خود از اين که يک نويسنده فمينيسم محسوب شود، بيزار است.
او جايي گفته است : فمينيست ها انتظار دارند بگويم که خواهران من ، در اين ستيز شانه به شانه تا رسيدن به فجر پيروزي ايستاده ام تا جايي که اين مردهاي حيوان صفت وجود نداشته باشند. آيا آنها انتظار چنين عبارت هاي عوام فريبانه اي از من دارند؟!لسينگ در طول سالهاي اخير با بيان ديدگاه هاي سياسي اش هر چند گاه يک بار در رسانه ها ظاهر مي شود، انتقادات تند او از توني بلر و کوتوله ناميدن او و نيکولاس سارکوزي ، رئيس جمهور فرانسه نشانه اي از اين ديدگاه هاست.
ديروز و پس از انتشار خبرهاي مختلف درخصوص اين پيرزن 88 ساله که امروز به چهره اي مطرح در ادبيات جهان تبديل شده است ، مترجم رمان «چال مورچه» اثر لسينگ خبر داد که اين رمان بزودي توسط نشر سوره مهر منتشر خواهد شد. ضياءالدين ترابي به خبرگزاري فارس گفته است : کتاب را حدود 10 سال قبل به اين انتشاراتي سپرده است و حتي حروفچيني هم شده ، اما منتشر نشده است.
اميدواريم دريافت نوبل ادبي براي اين نويسنده با خاستگاه ايراني باعث شود مسوولان اين انتشارات و مترجمان کشورمان ، خواننده ايراني را با آثار وي آشنا کنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 4:19 PM  توسط سعید صدر  | 

محبوب ترين كتاب مردم قرن بيستم كه قبلاً محمد قاضي آن را توسط ناشرين مختلف چاپ كرده بود، اكنون با ترجمه ي احمد شاملو نيز به چاپ يازدهم رسيده است.
اين داستان از معروف‌ترين داستان‌هاي کودکان و سومين داستان پرفروش قرن بيستم در جهان است. در اين داستان اگزوپري به شيوه‌اي سورئاليستي و به بياني فلسفه اي به دوست داشتن و عشق و هستي مي‌پردازد. طي اين داستان اگزوپري از ديدگاه يک کودک پرسش‌گر سوالات بسياري را از آدم ها و کارهاي آنان مطرح مي کند. اين اثر به 150 زبان مختلف ترجمه شده‌ است و مجموع فروش آن به زبان‌هاي مختلف از هشتاد ميليون نسخه گذشته است.

نام کتاب : شازده كوچولو (به فرانسه: Le Petit Prince)
نويسنده : آنتوان دوسنت اگزوپري ( Saint Exupery , Antoine de )
مترجم : احمد شاملو
قيمت : 1200 تومان
تعداد صفحات کتاب : 104
از مؤسسه ي انتشارات نگاه

شازده کوچولو ( نوشته شده در سال 1943)، داستاني نوشته آنتوان دو سنت اگزوپري، نويسنده ي فرانسوي است.اين كتاب در قرن اخير سوّمين کتاب پرخواننده جهان بوده است. اين اثر از حادثه‌اي واقعي مايه گرفته که در دل شنهاي صحراي موريتاني براي سنت اگزوپري روي داده است. خرابي دستگاه هواپيما خلبان را به فرود اجباري در دل افريقا وامي‌دارد و از ميان هزاران ساکن منطقه؛ پسربچه‌اي با رفتار عجيب و غيرعادي خود جلب توجه مي‌کند. پسربچه‌اي که اصلاً به مردم اطراف خود شباهت ندارد و پرسشهايي را مطرح مي‌کند که خود موضوع داستان قرار مي‌گيرد. شازده کوچولو از کتابهاي کم‌نظير براي کودکان و شاهکاري جاويدان است که در آن تصويرهاي ذهني با عمق فلسفي آميخته است. او اين کتاب را در سال 1940 در نيويورک نوشته است. او در اين اثر خيال انگيز و زيبايش که فلسفه دوست داشتن و عواطف انساني در خلال سطرهاي آن به ساده‌ترين و در عين حال ژرف ترين شکل تجزيه و تحليل شده و نويسنده در سرتاسر کتاب کساني را که با غوطه ور شدن و دلبستن به مادّيات و پايبند بودن به تعصّب ها و خودخواهي ها و انديشه‌هاي خرافي بيجا از راستي و پاکي و خوي انساني به دور افتاده اند، زير نام آدم بزرگها به باد مسخره گرفته است.

عكسي از شازده كوچولو

عكسي از شازده كوچولو

درباره ي ترجمه هاي كتاب در ايران:

شازده کوچولو ترجمه‌هاي متعددي به زبان فارسي دارد که در اين ميان ترجمه‌هاي احمد شاملو، محمد قاضي و ابوالحسن نجفي معروف‌تر هستند.
ترجمه ي احمد شاملو به دليل متن صميمي مقبول تر از ديگر ترجمه هاست اگرچه نمي توان از روي چندين غلط نگارشي در چاپ يازدهم كتاب چشم پوشي كرد. ( از جمله نوشتن كلماتي مانند زندگي به صورت زنده گي ! )
ضمن اينكه ابوالحسن نجفي نيز توانسته است لحن شاعرانه‌ي متن اصلي را در ترجمه‌اش حفظ کند.

بخوانيد
كتاب شازده كوچولو با ترجمه ي احمد شاملو
كتاب شازده كوچولو با ترجمه ي محمد قاضي
قسمت هاي زيبايي از متن شازده كوچولو

درباره ي نويسنده ي کتاب:

در 29 ژوئن سال 1900 در شهر ليون به دنيا آمد. پدر و مادر او اهل ليون نبودند و در آن شهر نيز سکونت نداشتند، بنابراين تولّد آنتوان در ليون کاملاً اتّفاقي بود. چهارده سال بيشتر نداشت که پدرش مرد و مادرش به تنهايي نگهداري و تربيت او را به عهده گرفت. در آغاز دوره ي دبيرستان نزد يکي از استادان موسيقي به آموختن ويلن پرداخت. در 1914 براي ادامه تحصيل به سوئيس رفت. آنتوان در دوران تحصيل در دبستان و دانشکده، گاهي ذوق و قريحه ي شاعري و نويسندگي خود را با نگاشتن و سرودن مي‌آزمود و اغلب نيز مورد تشويق و تقدير دبيران و استادانش قرار مي‌گرفت.

به همين دليل او در 21 سالگي به عنوان مکانيک در نيروي هوايي فرانسه مشغول به کار شد و در مدّت دو سال خدمت خود، فنّ خلباني و مکانيک را فراگرفت، چنان که از زمره ي هوانوردان خوب و زبردست ارتش فرانسه به شمار مي‌رفت. سالها در راههاي هوايي فرانسه-افريقا و فرانسه-امريکاي جنوبي پرواز کرد. در 1923 پس از پايان خدمت نظام به پاريس بازگشت و به مشاغل گوناگون پرداخت و در همين زمان بود که نويسندگي را آغاز کرد.

در سال 1930 بار ديگر به فرانسه بازگشت و در شهر آگه که مادر و خواهرش هنوز در آنجا اقامت داشتند، عروسي کرد. شهرت نويسنده با انتشار داستان "پرواز شبانه" آغاز شد که با مقدمه‌اي از آندره ژيد در 1931 انتشار يافت و موفقيت قابل ملاحظه‌اي به دست آورد. حوادث داستان در امريکاي جنوبي مي‌گذرد و نمودار خطرهايي است که خلبان در طي توفاني سهمگين با آن روبرو مي‌‌گردد و همه کوشش خود را در راه انجام وظيفه به کار مي‌برد.
در سال 1939 اثر معروف اگزوپري به نام زمين انسان‌ها براي نخستين بار منتشر شد و چندان مورد توجّه واقع شد که از طرف فرهنگستان فرانسه به دريافت جايزه نايل شد.
همچنين در سال 1943 شاهکار سنت ‌اگزوپري به نام "شازده کوچولو" انتشار يافت.

عكسي از آنتوان دوسنت اگزوپري

آنتوان دوسنت اگزوپري

مرگ نويسنده
به هنگام گشايش جبهه ي دوم و پياده شدن قواي متّفقين در سواحل فرانسه، بار ديگر با درجه سرهنگي نيروي هوايي به فرانسه بازگشت. در31 ژوئيه‌ي 1944 براي پروازي اکتشافي برفراز فرانسه اشغال شده از جزيره کرس در درياي مديترانه به پرواز درآمد، و پس از آن ديگر هيچگاه ديده نشد. دليل سقوط هواپيمايش هيچگاه مشخص نشد اما در اواخر قرن بيستم و پس از پيدا شدن لاشه ي هواپيمايش اينطور به نظر ميرسد که برخلاف ادعاهاي پيشين، او هدف آلمانها واقع نشده است زيرا بر روي هواپيما اثري از تير ديده نمي‌شود و احتمال زياد مي‌رود که سقوط هواپيما به دليل نقص فني بوده است.

آثار

پيک جنوب
زمين انسان‎ها
پرواز شبانه
قلعه
شازده کوچولو
خلبان جنگي
ارگ
نامه به يک گروگان
مانون


بيشتر بخوانيد

زندگي نامه ي كامل اگزوپري
درباره ي احمد شاملو

نقدهاي شازده كوچولو

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مهر1386ساعت 3:51 PM  توسط سعید صدر  | 

دايرة المعارف داستان هاي پليسي‌‌‌ شرلوک هولمز را « بزرگترين کارآگاه در عرصه ي ادبيات » و احتمالاً مشهورترين مخلوق ادبي همه ي اعصار خوانده است.

اولين ظهور شرلوک هولمز ( Sherlock Holmes ) در رمان « اتود در قرمز لاکي » (1887) بود كه در سالنامه ي کريسمس1887 بيتون (Beeton) منتشر شد. از همين جا بود که شرلوک هولمز در دل ها جاي گرفت و همگان را مجذوب خود کرد. جالب است بدانيد که نام اصلي اين رمان «A Study in Scarlet» است که مرحوم استاد کريم امامي، يکي از زبردست ترين مترجمان کشورمان، معادل فارسي « اتود در قرمز لاکي » را براي آن برگزيدند.
بعد از آن شرلوک هولمز در سال 1890 در رمان دوم به نام « نشانه چهار » ظاهر شد.

عكس كتاب اتود در قرمز لاكي

سر آرتور كانن دويل (( Doyle, Arthur Conan )) نويسنده ي شرلوك هولمز در اسکاتلند انگليس متولد شد (1859 - 1930) و در دانشگاه ادينبورگ (Edinburgh) به تحصيل طب پرداخت. او در آنجا با دکتر جوزف بل (Joseph Bell) آشنا شد که داراي قدرت فراواني در استدلال استنتاجي بود. در واقع منبع الهام کانن دويل براي خلق شخصيت شرلوک هولمز، دکتر بل و روشهاي خاص تفکر وي بود.

دويل پس از پايان تحصيلات خود به لندن رفت و در آنجا به خاطر کندي کار طبابت خود، زمان زيادي براي نوشتن پيدا کرد.
اولين داستان کوتاه شرلوک هولمز، داستان « رسوايي در کشور بوهم » (1891) است. اين داستان و داستان هاي بعدي شرلوک هولمز در قالب داستان کوتاه به همراه تصاويري که نقاشان مجله ي سيدني پجت و فردريک دوراستيل مي کشيدند در نشريه استرند (The Strand) به چاپ رسيد و در همين موقع دويل به مدد هولمز توانست حرفه ي طبابت را کنار بگذارد و زمان خود را کاملاً به نوشتن اختصاص دهد، اما نوشتن داستان ها از سوي دويل ادامه داشت تا اين که او از دست شرلوک هولمز خسته شد و تصميم گرفت که به «کار هاي ادبي جدي تر» بپردازد. پس در داستان "آخرين مسئله" (The Final Problem)، شرلوک هولمز و دشمن سرسختش دکتر موريارتي (Moriarty) را از بين برد.

فشار هاي بي امان طرفدارها به سر آرتور کانن دويل و همچنين اصرار نويسندگان مطبوعات از طرف طرفداران و پيشنهاد هاي مالي سخاوتمندانه ي ناشران انگليسي و امريکايي به او باعث شد که او پس از ده سال دوباره شرلوک هولمز را در سال 1903 در داستان «خانه خالي» زنده کند. اين داستان به همراه يازده داستان بعدي که همه در ماهنامه ي  استرند در انگلستان به چاپ رسيدند، بعداً با عنوان «بازگشت شرلوک هولمز» به صورت کتاب يکجا تجديد چاپ شدند.

کانن دويل در سال هاي طولاني به صورت گهگاه به نوشتن ماجراهاي شرلوک هولمز مي پرداخت که اين کار تا سال 1927، سه سال قبل از مرگش ادامه يافت. اين داستان هاي جديد در دو مجموعه ي ديگر با نام هاي «آخرين تعظيم» و «پرونده ي دان شرلوک هولمز» گردآوري و تجديد چاپ شدند.
به اين ترتيب، از آغاز تا پايان، شرلوک هولمز جمعاً در 54 داستان کوتاه و چهار داستان بلند ظاهر مي شود.

آرتور كانن دويل

كانن دويل علاوه بر نوشتن تعداد زيادي از ماجراهاي شرلوک هولمز و تعدادي رمان، به تاريخ نگاري، شکار نهنگ و شرکت در ماجراهاي تهورآميز و ورزشهاي گوناگون نيز ميپرداخت. و حتي در سال 1902 به خاطر فعاليت در بيمارستان صحرايي آفريقاي جنوبي، لقب شواليه گري را دريافت کرد. او پس از کشته شدن پسرش در جنگ جهاني اول، طرفدار سرسخت علوم روحاني شد و در سال 1930 درگذشت.

درباره ي شرلوك هولمز:

شرلوک هولمز يک شخصيت افسانه اي و فردي فوق العاده زيرک است. کارآگاهي خصوصي که از تمام نقاط دنيا براي حلّ معماهاي غيرمعمول و پيچيده نزد او مي آيند و از او چاره مي جويند.
هر وقت اسم شرلوک هولمز را مي شنويم، مردي با پالتويي بلند،کلاه دو لبه و ذره بيني را در ذهن خود مجسم مي کنيم که يک پيپ در دهان دارد. اغلب ما شرلوک هولمز را با اين تيپ مي شناسيم. در مشت زني و موسيقي نيز تبحر دارد و گاهي به سراغ ويلن خود مي رود و شروع به نواختن مي کند.
از ديگر ظواهر شرلوک هولمز مي توان به صورت لاغر و بيني عقابي اش اشاره کرد. به کشيدن پيپ معتاد است و در داستان مرد لب کج مي بينيم که يک شب تا صبح در حالي که فکر مي کند پيپ مي کشد. زماني که مشغله فکري ندارد و درگير حلّ پرونده اي نيست به شدت به موادّ مخدر مثل مرفين و کوکائين روي مي آورد. در رمان نشانه ي چهار ترجمه ي مژده دقيقي مي گويد:

(( ذهن من تحمل ندارد عاطل و باطل بماند. مشکلات و کار بر سرم بريز، پيچيده ترين پيام رمز را جلويم بگذار، يا استادانه ترين تحليل را، و من در فضاي مناسب خود قرار مي گيرم. آن وقت ديگر نيازي به محرک هاي مصنوعي ندارم. ولي از جريان عادي و يکنواخت زندگي بيزارم. شور و هيجان ذهني براي من ضروري است. به همين دليل اين حرفه ي خاص را انتخاب کرده ام، يا بهتر بگويم، آن را خلق کرده ام، چون در سراسر دنيا منحصر به فرد هستم. ))

شرلوک هولمز کمي هم مغرور است و خود را يک سر و گردن بالاتر از بقيه مي داند. که البته همينطور هم هست. کارآگاهان اسکاتلنديارد ( پليس انگلستان ) وقتي به مشکلي بر مي خورند که حلَّ آن برايشان مشکل مي شود، آن را به شرلوک هولمز ارجاع مي دهند.

بازيگر نقش شرلوك هولمز در اكثر سريال ها و فيلم هاي ساخته شده

شرلوك هولمز

بقيه ي مطلب در ادامه

منابع :
طرفداران شرلوك هولمز
شلم شوربا

دانلود دو كتاب شرلوك هولمز
شرلوك هولمز و تاج الماس
شرلوك هولمز و عينك طلايي

مطالب بيشتر درباره ي شرلوک هولمز

متن انگليسي داستان هاي شرلوك هولمز به صورت آنلاين ۱ و ۲


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 16 شهریور1386ساعت 9:20 AM  توسط سعید صدر  | 

نام کتاب : دن کيشوت [ دون کيشوت ] ( در دو جلد )
نويسنده : ميگل دو سروانتس ساودرا ( Cervantes , Miguel de )
مترجم : محمد قاضی
ناشر : نشر روايت
تعداد صفحات کتاب : 1286

عکس روی جلد کتاب اثر پابلو پيکاسو

دن کیشوت


قسمت هايی از مقدمه ی کتاب :

شايد تاکنون هيچ کتابي به اندازه ي (( دن کيشوت )) اين همه مورد عشق و علاقه ي ملت هاي گوناگون نبوده است. دن کيشوت همه ي حصارهاي جغرافيايي و نژادي و اجتماعي و طبقاتي را درهم شکسته و نام خود را با دنيا و بشريت توأم ساخته است.
البته بايد دانست که (( دن کيشوت )) از لحاظ تکنيک و فن داستان نويسي چندان برجسته نيست و نويسنده را هم نمي توان از سهو و اشتباه مبرا دانست. با اين همه و با اينکه (( دن کيشوت )) يک اثر کامل هنري نيست ، در شمار عالي ترين و بزرگ ترين داستان هاي جهان قرار دارد.

درباره ي داستان :

دن کيشوت نجيب زاده اي است که در دوراني که شواليه گري ديگر رونقي ندارد مي خواهد بساط پهلواني علم کند. قصد او اين است که به اوهام و تخيلات خود، که در نتيجه ي شب و روز خواندن داستان هاي پهلواني در ذهن او خانه کرده است، صورت واقعيت بخشد. پس زره مي پوشد و کلاهخود بر سر مي گذارد و نيزه بر دست به جستجوي ماجراهاي پهلواني سر به دشت و بيابان مي نهد.
خيال بافي قوت و غذاي روزانه ي دن کيشوت است. کاروانسراي مخروبه را قلعه ي مستحکم ، رهگذران بي آزار را جادوگران بدکار و آسياب هاي بادي را به ديوان افسانه اي مي پندارد...

درباره ي نويسنده ي کتاب (( دن کيشوت )) :

میگل سروانتس

ميگل دو سروانتس ساودرا در سال 1547 در يکي از شهرهاي اسپانيا به دنيا آمد و به زودي تبديل به جواني جسور و شمشير زن شد که به سير وسفر دلبستگي داشت. در 23 سالگي به خدمت در قشون ايتاليا رفت و بعد از آن در حوادث جنگي شرکت کرد و مدتي نيز در الجزاير اسير بود.
پس از ازدواج قصد کرد تا فلم خود را بيازمايد و از راه نويسندگي امرار معاش کند. به نمايش نامه نويسي و شعرگويي پرداخت که هيچ موفقيتي براي او نداشت به غير از رماني به نام (( گالايتا )) که شهرتي براي او بوجود آورد. پس به دنبال کار رفت اما توفيق فراواني نيافت و در 43 سالگي دچار تنگدستي فراوان بود و از ناچاري دوباره به نويسندگي بازگشت. بعد از مدت ناخوشايندي در سال 1605 قسمت اول دن کيشوت را به چاپ رساند که با استقبال بي سابقه اي مواجه شد که محبوبيت آن را ناشي از تنوع حوادث آن و غنا و کمدي فراوان و مضحکه هاي آن دانسته اند.
قسمت دوم (( دن کيشوت )) پس از ده سال ( 1615 ) منتشر گرديد و سروانتس به اوج شهرت رسيد ولي از ثروت بي نصيب ماند و در پيري و فقيري باقي ماند تا در سال 1616 به پايان عمر خود رسيد.

نکاتی درباره ی کتاب :

1 - اکثر افراد کتاب را از نيمه رها مي کنند زيرا قبل از خواندن سيصد صفحه، انگيزه و هيجان لازم براي ادامه وجود ندارد. پس تنها اگر حوصله ي فراواني داريد اين کتاب را بخوانيد.
2 - در اکثر صفحات به سخنراني ها و گفتگوهاي بيش از ده صفحه بر مي خوريد که در همه ي رمان هاي مطرح ( از جلمه شوهر آهوخانم ) بايد آن ها را تحمل کنيد.  
3 - داستان هاي فرعي زيادي در متن هستند که جذابيتي زودگذر بوجود مي آورند که فقط متن کتاب را افزايش داده و مي توان کتاب را در 200 صفحه براحتي خلاص کرد.
4 - فونت ريز کتاب و تعداد زياد خطوط در يک صفحه عملاً کتاب را از 1286 صفحه به 2286 صفحه تبديل کرده است!
5 - ترجمه ي اين کتاب چند ايراد دارد از جمله اينکه زمان داستان از گذشته به حال تغيير مي کند و سپس به حالت اول بر مي گردد. البته ترجمه ي کتابي با اين حجم شايد سخت تر از نوشتن خود کتاب باشد.
6 - در چند جاي کتاب به روشني به مسلمانان توهين شده و از مسيحيت تعريف شده است.
7 - چهار نفر براي کتاب ترجمه شده زيرنويس نوشته اند که باعث خسته شدن خواننده مي شود اگرچه بعضي وقت ها مفيد است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 8:35 AM  توسط سعید صدر  | 


راز موفقيت در زندگی داشتن امکانات نيست، بلکه استفاده از (( بی امکانی )) به عنوان نقطه ی قوت است. به داستان زير توجه کنيد : 

کودکي ده ساله که دست چپش در يک حادثه ي رانندگي از بازو قطع شده بود، براي تعليم فنون جودو به يک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش يک قهرمان جودو بسازد!
استاد پذيرفت و به پدر کودک قول داد که يک سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني کل باشگاه ها ببيند.
در طول 6 ماه استاد فقط روي بدنسازي کودک کار کرد و در عرض اين6 ماه حتي يک فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از 6 ماه خبر رسيد که يک ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود. استاد به کودک ده ساله فقط يک فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روي آن يک فن کار کرد. سرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در ميان اعجاب همگان، با همان تک فن همه ي حريفان خود را شکست بدهد!
3 ماه بعد کودک توانست در مسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات انتخاب کشوري، آن کودک يک دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري کشور انتخاب گردد.

وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پيروزي اش را پرسيد. استاد گفت : (( دليل پيروزي تو آن بود که اولاً به آن يک فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يک فن بود و سوم اينکه تنها راه شناخته شده براي مقابله با اين فن،گرفتن دست چپ حريف بود که تو چنين دستي را نداشتي! ياد بگير که در زندگي، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی.

+ نوشته شده در  شنبه 23 تیر1386ساعت 8:31 AM  توسط سعید صدر  | 

از روزنامه ي جام جم _ نسل 3

حتي اگر هيچيک از آثار رولد دال را هم نخوانده باشيد ، فيلم (( چارلي و کارخانه شکلات سازي)) که همين يکي دو سال پيش در جهان اکران شد و از تلويزيون ما نيز پخش شد ، به حد کافي براي همه آشناست . اين فيلم با وجود کارگرداني قوي (( تيم برتون )) از چنان پشتوانه ي محکم داستاني برخوردار بود که نام رولد دال را يک بار ديگر و اين بار 15 سال پس از مرگش در جهان مطرح کرد.

رولد دال که در ايالت ولز انگليس به دنيا آمد ، زاده ي پدر و مادري نروژي است ، آن هم در خانواده اي شلوغ و پرحمعيت که در برگيرنده ي هفت بچه بود . پدر او وقتي رولد 3 سال داشت از دنيا رفت و مادر جوانش زندگي بچه ها را به خوبي اداره کرد . پسرک علاقه ي چنداني به مدرسه نداشت و با پانسيون هاي شبانه روزي انگليس که کنترل سخت کاتوليکي بر آن حاکم بود کنار نمي آمد.
از همين جا همان نبرد خير و شر در وجود او رخنه کرد . بچه ها مجبور بودند به عنوان نوکر در خدمت سال بالايي ها باشند ، اما مي توانستند دق دلي شان را سر کلاس درس خالي کنند.

همه ي خاطرات پر از شيطنت در داستان هاي متعددي که او براي بچه ها نوشته است ، به نوعي حضور يافته اند ؛ از لذت خوردن شکلات که سالي يکبار در مدرسه ي شبانه روزي به عنوان هديه دريافت مي کردند تا توسري هايي که روزگاري نصيبش شده بود . شايد همين خاطرات رولد دال ماجراجو را از ادامه تحصيل بازداشته و در جستجوي يافتن دنياهاي جديد به آفريقا و سرزمين هاي دور دست کشانده باشد . از وارد شرکت نفت شد و در جريان ماموريت هاي آن به آفريقا رفت . مواجه شدن با يک مار بزرگ و شيري که در يکي از داستان هايش آمده است نيز برگرفته از تجربيات واقعي خود اوست.

رولد دال

بقیه در ادامه ی مطلب :
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 9:57 AM  توسط سعید صدر  |